سهشنبه 21 شهریور 1396 ساعت 20:15
سلام دوسی ها امیدوارم خوب باشیدمنم خوبم شکرفغط اومدم یه پسته کوتاهی بنبیسم و برم. دوشمبه رفدم ماون اموزشیه دان رو هم دیدم و هیچی نگف! فغط
برچسب: یادداشت,
نویسنده: نگین امیری
برچسب: یادداشت,
نویسنده: نگین امیری
جمعه 10 شهریور 1396 ساعت 20:47
سلام دوسی ها
.
.
شمع برا چیه؟! خو تفلده ! امروز وبلاگمون یه ساله شد. خوب شد یادم افداد ها! امروز یکسال از اولین پستی که برا وبلاگم گذاشتم گذشته عوهوممممم ...
یادمه اولین کسی که بهم گف وبلاگ بزنم اقای محمد الفه عزیز بود. من هر روز تو وبلاگه بز کوهی پلاس بودم و جماعت رو اونجا میخندوندم ! بعد اقای الف همونجا بهم گف وبلاگ بزنم و ماتریش هم تشویخم کرد و یه چنتا دیه
برچسب: یادداشت,
نویسنده: نگین امیری
سلام
صب قبل هشت دانه ولایت بودم و بعده نیم ساعت اذن ورود دادن. این حرفارو تمرین کرده بودم بزنم و حتی صدامم دیروز یه دور ریکورد کردم و گوشیدم که ببینم زیاد تند نباشه لحنم ! یفتم تو و رییس خوب برخورد کرد. ینی یکم نیمخیز شد و با لبخند سلاممو جواب داد. البته اولش قیافه گرفته بود در بدو ورود و بعد نیمخیز شد!!
اینا رو اماده کرده بودم بگم خطاب به رییس:
- در پاسخ به سوالای اون دفعتون که فرمودین ایا من شش
برچسب: یادداشت,
نویسنده: نگین امیری

چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 08:02
وسایلو جم کردم و نشستم منتظر که نیسانیه با کارگرش بیان :) دارم نبات داغ میخورم :) ب پیشنهاده مامی گفتم یه روز زودتر نیسان بفرستن که فردا ک روزه اخره خیالم راحت باشه
صب بخیر راسی... روزه خوبی داشته باشین :**
(1 لایک)
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 12:26
سلام مجدد
کارگرا ساعت هش و ده مین دم در بودن ولی راننده نه و ده مین اومد. یه پسر جوون بود و ترک! دیه تا اومد شرو کردن و بار زدن. خوب شد جعبه یخچال و بخاری رو نیگه داشته بودم. هیزمای بخاریمم دیشب در اوردم که تو راه تکون تکون نخورن و شیشه شو نشکنن.
تو کمتر از نیمساعت وسایلمو بار زدن. اصن دو تا کارگر لازم نبود! میدونسماااا ولی خانوم شرکتیه گف برا احتیاط دو نفرو م
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 22:08
امشب اخرین شبیه که تو این خونه میخابم... خونه ای که از دوازدهم شهریور ٩٤ شد مامن و پناهگاهم تا الان. توش برا اولین بار زندگیه مستقل رو تجربه کردم. توش خندیدم بابت شادیهام و راحت و بی دغدغه گریه کردم بابت غصه هام... در کل شب و روزای خوبی رو اینجا داشتم . غصه دارم بابت ترکش و دسته خودمم نیست.
خیلی سعی کردم نزارم حالم غصه ای بشه ولی نشد... شب اخری اشکم دراومد د
سلام
.
یکی از خواننده های اینجا یه سوالی تو پست قبل از من کرده. میتونین برین ببینین. به نظرم این پتانسیل رو داره که موضوعه یه پست بشه و برا همین تصمیم گرفتم بعاپم.
.
اینکه کجا جای پیشرفت برای ما فراهمه ایا شهرستان بهتره یا مرکز استان یا تهران کاملا بستگی به این داره که تعریف ما از پیشرفت چیه. مثلا تو حوزه تخصصیه من و شرایطی که الان من دارم دو تا راه حل جلو رومه: موندن در تهران و موندن در ولایت. ته
چهارشنبه 1 شهریور 1396 ساعت 15:07
سلام
شمبه نبشته بودم؟! چه دیر!
.
خو یه شمبه رو اصن یادم نی دقیقن فازم چی بود! هممممم یادم اومد! شب قبلش تا دو و نیم یه فیلمه فوووووقه مزخرف دیدم که از تلگرام دانلود کرده بودم. انقد فیلمش بد بود که کلا از کاناله خارج شدم! و یه شمبه رو هم قرار بود بالی باهام اگررررر تماسید پاشم برم پیشش. بخاطر دیر وخت خابیدنه شب قبلش یه شمبه رو بدجور از خاب پاشیدم و هی خدا خدا می
برچسب: یادداشت,
نویسنده: نگین امیری
سلام دوست جونا
خب من از اخره هفتم درست و حسابی نتونستم استفاده کنم و تنها کاری که کردم اماده شدن برا جلسه فردا هس که اولین جلسه رسمیه یه پروژه مشترک با همکاریه 17 نفر دیگس. پاورپوینت درست کردم و قراره بیست مین صوبت کنم. در واقع من مدیر اجراییه این پروژه ام و خودمم توش قراره یه همکاری های فنی هم داشته باشم. امیدوارم خوب پیش بره. این کاری بود که بالتازار گذاشت تو دامنم و خودم از اول اصلا مایل نبودم
یکشنبه 5 شهریور 1396 ساعت 22:42
تو قطارم و چه عجب برا اولین بار یه فیلم درست و حسابی گذاشتن: " در دنیای تو ساعت چند است" ... خیلی دوس دارمش، پارسال دیدمش! دیدنه همین فیلم باعث شد ترغیب شم و پارسال برم یه سفر رشت تنهایی! اگه از خاطره بد مربوط ب محل اقامتم و کلکی ک یه رشتی بهم زد بگذریم خیلی درس داشتم رشتو... مخصوصن بازارشو که فکرررر کنم نزدیک میدون تره بار یا شایدم میدون شهرداری بود.
.
دیروز ج